جنگ نوشته
این یادداشت کوتاه را برای یک استوری در اینستاگرام نوشتم و به تشویق یکی از دوستان اینجا هم میگذارمش.
من به شخصه آینده روشنی در پس این جنگ برای ایران نمیبینم. نه چشمانداز روشنی برای اصلاح رفتار و ساختار حکومت میبینم، نه افقی روشن برای یک تغییر اساسی در نظام حکمرانی کشور. به همین دلیل، خیلی صریح و بدون واهمه از قضاوت یا کوبیده شدن توسط موافقان جنگ میگویم که من با مداخله نظامی به این شکل موافق نبودم. اما حالا که این اتفاق رخ داده، پرسش اصلی برای من دیگر این نیست که چه موضعی درستتر بوده، بلکه این است که در دل این جنگ و در فردای آن، چه باید کرد.
برای من، مهمترین مساله در این لحظه نه اثبات حقانیت یک موضع، بلکه تلاش برای فهمیدن پیچیدگی موقعیتی است که در آن قرار گرفتهایم.
برای خیلیها دفاع از مداخله نظامی به این معنا نیست که جنگ هیچ هزینهای برای مردم ندارد و حتی به این معنا نیست که حتما در صورت مداخله اوضاع بهتر میشود. بسیاری از کسانی که موافق این مداخله هستند، کاملا میپذیرند که ممکن است اوضاع حتی بدتر هم بشود. بحث بر سر این نیست که «هر چه بشود بهتر است»، بلکه دقیقا بر سر انتخاب میان چند سناریوی بد است.
یک سناریو، تداوم وضعیت موجود است؛ با هزینههای انباشته سرکوب، فرسایش اقتصادی، مهاجرت گسترده، انسداد سیاسی و اجتماعی، و روندی که در بلندمدت میتواند به فروپاشیهای کنترلنشده منجر شود.
سناریوی دیگر، مداخله نظامی است؛ با همه ریسکهای جدی آن: بیثباتی، خشونت، تلفات انسانی، و حتی احتمال تکرار تجربههایی شبیه عراق، سوریه یا لیبی.
استدلال موافقان مداخله این نیست که این ریسکها وجود ندارد، بلکه این است که هزینههای سناریوی اول برای آنها قطعی، مستمر و رو به افزایش است، در حالی که سناریوی دوم، با وجود ریسک بالا، یک امکان گسست و تغییر واقعی را باز میکند.
در واقع، برای این گروه، مساله انتخاب میان «زوال تدریجی تقریبا قطعی» و «ریسک یک جهش پرهزینه با احتمال تغییر» است.
ممکن است کسی این قمار را نپذیرد، و این موضع کاملا قابل احترام و قابل دفاع است. اما اگر کسی آن را بپذیرد، موضعش لزوما از جنس توهم یا بیتوجهی به رنج مردم نیست؛ بلکه از جنس ترجیح دادن یک ریسک بزرگ به یک بنبست فرساینده است.
در عین حال، به همان اندازه باید گفت که نظر مخالفان جنگ هم کاملا قابل درک است.
مخالفت با جنگ به معنای دفاع از وضعیت موجود نیست. بسیاری از مخالفان، بیش از هر چیز نگران ویرانی اجتماعی، فروپاشی نهادها، گسترش خشونت و رنجی هستند که ممکن است نسلها ادامه پیدا کند. تجربه تاریخی منطقه این ترس را برایشان کاملا واقعی کرده است.
اما شاید تصویر جامعه ایران را هم نتوان تنها در قالب این دو نگرانی توضیح داد. در کنار کسانی که تغییرات بنیادین را، با همه ریسکهایش، تنها راه گریز از فرسایش میبینند، و در کنار کسانی که از فروپاشی و بیثباتی هراس دارند، بخش قابل توجهی از جامعه نیز همچنان به جمهوری اسلامی و ایده سیاسی و تاریخی پشت آن باور دارد. برای این گروه، جمهوری اسلامی صرفا یک حکومت مستقر نیست، بلکه بخشی از هویت سیاسی، دینی یا تاریخی آنهاست؛ چیزی که بقایش را با استقلال، ثبات یا حتی معنای ایران معاصر گرهخورده میبینند. به همین دلیل، افق آینده را نه در فروپاشی کامل این نظم، بلکه در تداوم، بازسازی یا اصلاح آن جستوجو میکنند.
بهنظرم بخش مهمی از تفاوت این دیدگاهها، نه از ناآگاهی یا بیاخلاقی یک طرف، بلکه از تفاوت در تجربه زیسته و زاویه نگاه آنها میآید.
کسی که سالها فرسایش تدریجی زندگی، سرکوب، ناامیدی و انسداد را بهعنوان خطر اصلی تجربه کرده، ممکن است ریسک یک گسست بزرگ را قابل تحملتر ببیند.
در مقابل، کسی که فروپاشی اجتماعی، جنگ داخلی، آوارگی و ویرانی منطقه را خطر نزدیکتر میبیند، طبیعی است که با هر نوع مداخله نظامی مخالفت کند.
و در سوی دیگر، کسانی هم هستند که با وجود همه بحرانها، ناکارآمدیها و نارضایتیها، همچنان از جمهوری اسلامی دفاع میکنند و حاضرند برای حفظ آن هزینه بدهند؛ نه لزوما چون همه وضعیت موجود را مطلوب میدانند، بلکه چون فروپاشی این نظم را مساوی با فروپاشی نوعی هویت سیاسی، تاریخی یا حتی امنیت جمعی میبینند. نادیده گرفتن این بخش از جامعه، حتی اگر کسی با آن همدل نباشد، فهم ما از نیروهای واقعی و مسیرهای ممکن آینده ایران را ناقص میکند.
این اختلاف، بیش از آنکه نزاعی ساده میان درست و غلط باشد، اختلاف بر سر این است که هر گروه کدام نوع خطر را واقعیتر، فوریتر و تحملناپذیرتر میبیند.
اشکال اصلی جایی شروع میشود که هر دو طرف، موضع طرف مقابل را به یک کاریکاتور تقلیل میدهند.
اینکه نظر موافقان مداخله نظامی به «بدتر از این نمیشود» یا «جنگ هیچ هزینهای ندارد» فروکاسته شود، همانقدر نادرست است که نظر مخالفان جنگ به «دفاع از جمهوری اسلامی» یا «رضایت از وضعیت موجود» تقلیل داده شود.
وقتی پیچیدگی و گوناگونی آدمهای موافق و مخالف حذف میشود، نقد کردن موضع آنها راحتتر میشود، اما دیگر نقدِ نسخه واقعی آن موضع نیست؛ نقد یک تصویر سادهشده و ناقص است.
شاید یکی از مهمترین کارهایی که باید همین امروز، در دل این بحران و در اوج شکافها و خشمها انجام شود، ساختن یک گفتار مشترک برای باهمزیستن باشد.
گفتاری که از ضرورت تاریخی برپایی دوباره ایران بر محور ایده باهمزیستن دفاع کند؛ اینکه با وجود همه اختلافهای عمیق، خشمها، زخمها و تجربههای متفاوت، آیندهای برای این سرزمین بدون پذیرش تکثر دیدگاهها و بدون امکان زندگی در کنار یکدیگر ساخته نمیشود.
اگر قرار است از این وضعیت عبور کنیم، این عبور فقط سیاسی نیست؛ باید دوباره یاد بگیریم که همدیگر را بفهمیم، پیش از آنکه یکدیگر را حذف کنیم.
شاید مهمترین وظیفه امروز ما همین باشد: حفظ امکان باهمماندن، حتی در اوج اختلاف.
چون ایرانِ پس از جنگ، هر شکلی که به خود بگیرد، ناگزیر خانه مشترک همه ما خواهد بود؛ و اگر زبان گفتوگو و امکان باهمزیستن را از همین امروز نسازیم، هیچ تغییر سیاسی بهتنهایی آیندهای روشن برای این سرزمین نخواهد ساخت.
آینده ایران نه فقط در میدان سیاست، که در توان ما برای باهمماندن، باهمشنیدن و باهمساختن رقم میخورد.
دیدگاهها
میتوانید دیدگاههای این پست را در ماستودون و اینجا ببینید. برای نوشتن دیدگاه خود روی لینک زیر کلیک کنید.